تبليغاتX
چشمهای بی فروغ ...
این چیست این، این چیست این        هذا جنون ا ل ع اش ق ی ن

از دوريت در آتشم...

+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1389ساعت 20:45  توسط جنون  | 


همواره از استعفا خوشم اومده و حس خوبي نسبت بهش داشتم. از بچگي. در هر صورت چشماي آدمو باز ميكنه  حتي اگر اشتباه باشه


+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1389ساعت 13:29  توسط جنون  | 

قيمت مس از 8800 دلار به 8300 دلار رسيده

نفت چند دلاري ارزان شده.

منتظر موج افزايش بعدي هستيم.

بالاترين و بزرگترين معاملات در دنياي ما مربوط به خريد و فروش  اسلحه است.

مقام بعدي به مواد مخدر اختصاص داره...

 

ناگهان گفت خوشا به حال اونايي كه دنيا رو طور ديگه اي مي بينند!!

 

 

رونوشت:

- مديريت نامحترم عامل

 

+ نوشته شده در  ششم تیر 1389ساعت 0:1  توسط جنون  | 


چقدر سخته آدم حرفهايي در دل داشته باشه كه نتونه بنويستشون

باران! 

+ نوشته شده در  سوم تیر 1389ساعت 14:50  توسط جنون  | 


عجيب چيزي است اين عشق.                                                            

همين عشق هاي مجازي را مي گويم.دختري جوان حاضر است تنها تا كرمانشاه برود براي دعا نويسي.

دعا نويسي كه نه، حل مشكل يا وصال !

جلو اش را ميگيريم، هفته بعد درخواست وام ميدهد. پرسيدم براي چه؟ گفت سفر كربلا، از وام خبري نشد. صبح حالش خوب نبود كمي استراحت كرد. بدتر شد ...

دوستش از درمانگاه زنگ زد گريه ميكرد ميگفت  قرص خورده، 40 تا !!

بي درنگ خودم رو رسوندم. حالي نداشت. به بيمارستان اعزام شد.

چند ساعت بعد بالا سرش بودم. شروع به صحبت كردم. اشك ميريخت. مانده بودم چيست آنچه  اين دختر نحيف را وادار به چنين كار هايي ميكند.

يك انسان براي پايان دادن يه زندگي خويش چقدر انگيزه ميخواهد؟!!

كاش يك هزارم دخترك عشق را دوست داشتم ، كاش . . .


+ نوشته شده در  دوم تیر 1389ساعت 22:38  توسط جنون  | 


صداي مادر زيباترين هديه خداست

چقدر دلتنگ شده بودم در اين روزها  و چه آرامشي . . .

+ نوشته شده در  یکم تیر 1389ساعت 23:2  توسط جنون  | 

من عاشق چشمت شدم:  

ديوانگي و عاقلي

وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی

                      فدای چشمهایی که لحظه لحظه بی فروغتر میشوند...


 

+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1389ساعت 22:26  توسط جنون  | 

- لباست رو در بیار

مانتوم رو درآوردم.

-شلوارت رو هم

بدون اینکه بند کفشم رو باز کنم کتونی‌هام رو از پام کشیدم بیرون و ...

-باقی لباسهات

+یعنی لباس زیرم رو؟؟

-یالا دربیار

نفسم سخت بالا می‌اومد. نمی‌تونستم بازش کنم ... خیس عرق درش آورم.

- مگه نگفتم همه رو در بیار؟

+........

- در بیاااااار

داد زد ... 

دیگه چیزی تنم نبود

- رو به من وایسا. حالا بیست بار بشین و پاشو. روو به من

نمی‌فهمیدم چطوری حرکت می‌کنم. دلم می‌خواست بمیرم ... فقط دلم می‌خواست بمیرم. کاش همون ۲۵ خرداد میدون آزادی مرده بودم. کاش سی ام زیر دست و پای مردم وحشت زده و پوتین‌های گارد مرده بودم.


لينك به مطلب

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم خرداد 1389ساعت 12:26  توسط جنون  | 


خواهر دخترك قصه من

                        رفت در آغوش خدا




مطالب مرتبط:

وداع

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1389ساعت 22:34  توسط جنون  | 

هنوز دو ماه نبود كه مشغول كار شده بود. ميدانستم كه مشكلاتش زياد است. پدر و مادر پير و از كار افتاده، برادر عقب مانده ذهني و دختركي كه بيشترين سهم در تامين معاش خانه به عهده اوست.

با همان چهره مصمم هميشگي كه تاثير سختي روزگار بود وارد اتاق شد. گفت كه ميداند كه درخواست زياديست اما برايش مهم است و يك ماه مرخصي ميخواهد. سگرمه هايم در هم رفت، گفتم: "خودت ميدوني كه نميشه!" گفت : "شايد بعد اون هم ديگه نيام". تعجب كردم، پرسيدم چرا؟ چشمانش قرمز شد. پيچ خورد ، صدايش را محكم كرد و گفت خواهرم سرطان سينه داره، دكترا جوابش كردن، فقط يك ماه ديگه زندس. ميخوام اين يك ماه پيشش باشم و ازش مراقبت كنم. بغضش تركيد. چيزي گلويم را ميفشرد. بزور فرو بردمش. از چشمانم ميخواست بيرون بزند، نگذاشتم. ياد زن دايي افتادم. خدا رحمتش كند. آرام كردن دخترك كار سختي بود...

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم خرداد 1389ساعت 17:44  توسط جنون  | 

ب

وي تو مي آيد. رنگ تو ميتابد ، باز نوبت عشوه گري تو آغاز ميشود. كاش باز صبح ها صدايم ميكردي ، ظهرها مرا مي خواندي ، غروبها مي بردي و نيمه شبها نوازشم ميكردي

كجايي تو ، ناز نكن كه جايي براي خريد نمانده ، حتي ناز تو كه صد ها نياز است.

بوي تو مي آيد ، ميترسم اي دواي درد

 

+ نوشته شده در  هفدهم خرداد 1389ساعت 22:22  توسط جنون  | 


دیوانگان را میکند زنجیر او دیوانه تر

+ نوشته شده در  پانزدهم خرداد 1389ساعت 16:5  توسط جنون  |